X
تبلیغات
رایتل

باغدشت

باغدشت و خاطره!

باغدشت

امسال هر بار فرصتی پیدا می کردم الموت به زادگاهم باغدشت می رفتم با همان شوروشوق گذشته وخاطرات شیرین دوران کودکیم  برای دیدن نزدیکان اقوام دور ونزدیک و مردم خونگرمش...

الموت بود ، باغدشت هم بود! که همچنان خاطرات گذشته ام را با مهربانی به رخم میکشید وارد کوچه های قدیمی شدم ، جویبار های قدیمی با آهنگ زیبا یشان  و مایه حیات بخششان کوچه های تنگ و خاکی خانه های کاه گلی گویاهمه با من حرف می زنند ومن نیز با آنها حرفها دارم سکوت معنا داری  را احساس میکنم آری آنها هم دلتنگ هستند،چرا که مورد بی مهری قرار گرفته اند ! تازه متوجه شدم که چقدر در این سالها از هم فاصله گرفته ایم!!

آری این خانه های کاه گلی هم حرفهایی برای ما داشتند! اینکه با رفتن  و فراموش کردن ما برکت ها کم شد! محبت وصفا نا یاب! دوست داشتن ها حقیقی و ارادت ها ی واقعی...همه وهمه جایشان را به دوستیهای ظاهری وخنده های مصنوعی داده اند...

دیگر کسی در خانه های کاه گلی زندگی نمی کند! وصدایی هم از این خانه ها که روزی مأمن و مأوای پدری با چندین فرزند بود شنیده نمی شود!

به محله دیگر می روم خانه های مدرن با شیروانیهای رنگا رنگ که با دیوارهای آجری ، ...محصور شده اند ...آری در زادگاه خودم احساس قربت میکنم

دلتنگی عجیبی نا خداگاه سراسر وجودم را گرفت ! گویا اشتباه آمده ام! اما نه درست آمده بودم اینجا باغدشت است خانه هایی که نه تنها کاه گلی نبودند، بلکه خانه هایی بودند که از مصالحی چون: آهن، آجر، سیمان بسیاز زروق برق خود نمایی میکردند وبرخلاف تواضع و فروتنی!! غرور وتکبر خود را به رخ رهروان کوچه هایش میکشند! بر خلاف خانه های کاه گلی!

بخود گفتم واقعا" این روستای من است!، یعنی اینقدر خود خواه! متکبر!  ...روستای من باغدشت است با غدشتی که در آن زندگی میکردم، و می خواهم زندگی کنم ...

باغدشتی که خانه هایش را حصار های مدرن شهری نگرفته باشد...باغدشتی که باغها و زمینهایش را حصار های مصنوعی نگرفته باشد باغدشتی که صدای مرغ و خروسش به گوش هر رهگذری برسد باغدشتی که هر صبح که از خواب پا می شدی در میدانش صداها گاو وحیوانت دیگرش را به چشم ببینی...ولی افسوس...!!!  شمس الدین رجبی