X
تبلیغات
رایتل

باغدشت

باغدشت دیار دیده بانان-غزل چهارم

سلام

چندی پیش دوست وهمکار بزرگوارم جناب آقای پاتیک شهریاری درخواست کردند تا اطلاعاتی برطبق سوالاتی که مرقوم فرموده بودند از روستای باغدشت و...  برایشان ارسال کنم بنده نیز صرفنظر از هر مساله ای صادقانه به سوالات ایشان و اطلاعاتی که داشتم ، پاسخ دادم .

حاصل این همکاری وتعامل ، غزلی شد برای باغدشت با نام باغدشت دیار دیدبانان... ، بی شک این شعر زیبا و نام آقای پاتیک شهریاری همواره در تاریخ وذهن مردم خوب وخونگرم باغدشت ماندگار خواهد شد. ان شا الله.

لذا وظیفه خود میدانم به عنوان عضو کوچکی از مردم روستای باغدشت ازشما استاد وشاعرگرانقدر به جهت تقبل زحمت وسرودن این شعر زیبا وماندگار تقدیر وتشکرنمایم.  

 آقای پاتیک شهریاری دست مریزاد، انصافا" حضرتعالی در این فضای مجازی چهره نورانی ودرخشانی در پیوند روستاهای الموت می باشید ، عشق وعلاقه شما به الموت ومردم آن ستودنی است ...کارهایتان ارزشمند ،افکارتان والا و تلاشتان بی نظیر است درخاتمه ،برای شما بزرگوار طول عمر باعزت توام باسلامتی را از درگاه خداوند باری تعالی مسلت می نمایم . حق نگهدارتان -شمس الدین رجبی

               --------------------------------------------------------------------------------

                         غزل چهارم - باغدشت دیار دیده بانان

چهارمین غزل از مجموعه سروده های روستاهای الموت را تقدیم عزیزان می کنم .البته از نظر صنایع شعری این سروده ها همه بر اساس قصیده سروده شده و سراینده آن ها را غزل نامیده است. برخی دوستان اطلاعات بسیار اندکی را ارسال کرده اند که کماکان منتظر ارسال یقیه آن هستم . این سروده را باسبک اشعار فردوسی بخوانید !

در این باغ و دشتی بهشتی به هشت

زبانش به تاتی به باغ و به دشت

به تاریخ ما نامی از آن نشد

چنین خامه ای روزگاران نبد

به وقت خطر برجک بیدلان

چنان دود وآتش کند بی امان

زان همه شالی به شالیزارو دشت

 شهرتی دارد برنج باغدشت

درختانِ گردو همه پر زمغز

 چنان تاتیان با سرودی چه نغز

یکی مسجد و قبلگاهی بزرگ

کنار چناری بلند و سترگ

آب انبار و حمام قدمت خراب

تو گویی گذشته شده چون سراب

یکی رود دارد در آن تشنه لات

به بایزک و اسکول و آن دشکلات

بزرگان آن بیدلان بوده اند

علی اکبر و بابا خان بوده اند

امان الهی بوده مرد خرد

چو چنگیز و افراسیابش سزد

شهید معلم، علی با محمد بنام

خدابخش پیری کند نقل تام

اگر بوی عطر آیدت بر مشام

به دشتش محمد گلان را تمام

عجیب است برایم ازاین کنیه ها

از این بیدلی ها و ان سینه ها

ندارد در آن قصه عاشقی

نه فرهاد و نه عاشق وامقی

کنون شمس اگر قصه هایش نوشت

سرودن به پانیک و این سرنوشت